u یادداشتهای من

آنکه جامه دانش بپوشد، عیبش از مردم نهان ماند [امام علی علیه السلام]

اوقات شرعی
جمعه 4 مرداد 1387

:: RSS 

:: خانه

:: مدیریت وبلاگ

:: پست الکترونیک

:: شناسنامه

:: کل بازدیدها: 7547

:: بازدیدهای امروز :8

:: بازدیدهای دیروز :5

vدرباره خودم

یادداشتهای من

vپیوندهای روزانه


vاشتراک در خبرنامه

نام:

ایمیل:

 

v لینک وبلاگ دوستان


برگ سبز
انتظار

v لوگوی وبلاگ دوستان























vمطالب قبلی

طنز سیاسی [2]
مذهبی [53]
سیاسی و اجتماعی [57]
اد بی [22]
قصه [9]
یک نکته

آهنگ وبلاگ

! + خواب خوش

سه‏شنبه 11/4/1387 :: ساعت 1:30 عصر

 


سه تن در رهى مى‏رفتند؛ یکى مسلمان و آن دو دیگر، مسیحى و یهودى. در راه درهمى چند یافتند . به شهرى رسیدند. درهم‏ها بدادند و حلوا خریدند.
شب از نیمه گذشته بود و همگى گرسنه بودند، اما حلوا جز یک نفر را سیر نمى‏کرد.
یکى گفت: امشب را نیز گرسنه بخوابیم، هر که خواب نیکو دید، این حلوا، فردا طعام او باشد . هر سه خوابیدند . مسلمان، نیمه شب برخاست، همه حلوا بخورد و دوباره خوابید.
صبح شد . عیسوى گفت: دیشب به خواب دیدم که عیسى مرا تا آسمان چهارم بالا برد و در خانه خود نشاند. خوابى از این نیکوتر نباشد. حلوا نصیب من است .
یهودى گفت: خواب من نیکوتر است . موسى را دیدم که دست من را گرفته بود و مى‏برد . از همه آسمان‏ها گذشتیم تا به بهشت رسیدیم . در میانه راه تو را دیدم که در آسمان چهارم آرمیده‏اى؛ ولى مسلمان گفت: دوش، محمد(ص) به خواب من آمد و گفت :اى بیچاره !آن یکى را عیسى به آسمان چهارم برد و آن دگر را موسى به بهشت، تو محروم و بیچاره مانده‏اى.بارى اکنون که از آسمان چهارم و بهشت، باز مانده‏اى، برخیز به همان حلوا رضایت ده . آن گاه برخاستم و حلوا را بخوردم که من نیز نصیبى داشته باشم .
رفیقان همراهش گفتند: و الله که خواب خوش، آن بود که تو دیدى. آنچه ما دیدیم همه خیالات باطل بود . -برگرفته از: مقالات شمس، ص 107 . مولوى نیز این حکایت را در دفتر ششم مثنوى، به نظم کشیده است.


¤نویسنده: هادی حامدرحمت

? نوشته های دیگران

! + تقوای توهین آمیز

چهارشنبه 22/3/1387 :: ساعت 11:12 صبح

 


پاستور کشیش. بایکی از راهبان در صومعه قدم می زد. برای صرف نهار دعوت شده بودند.صاحب خانه، مفتخر از این که میزبان دو کشیش است ، دستور داد با بهترین امکانات موجود ، از آنها پذیرایی کنند. اما راهب روزه دار بود. وقتی غذا آوردند ، نخودی در دهان گذاشت و مدت درازی آن را جوید و چیز دیگری نخورد.          


هنگام خروج ، پدر پاستور به او گفت: برادر وقتی میهمان کسی هستی، تقوایت را به یک توهین تبدیل نکن.


بار بعد که روزه دار بودی ، اصلاً دعوت ناهار را قبول نکن.


 


¤نویسنده: هادی حامدرحمت

? نوشته های دیگران

! + لایق پیغمبری

چهارشنبه 15/3/1387 :: ساعت 9:41 عصر

 


در اخبار است که موسى در جوانى، چوپانى مى‏کرد. روزى، گوسفندى از او گریخت و موسى در پى او بسیار دوید .


در پى او تا به شب در جستجو - - و آن رمه غایب شده از چشم او



تا این که گوسفند از خستگى و درماندگى، جایى ایستاد و موسى به او دست یافت . چون به گوسفند رسید، گرد از وى افشاند و بر سر و روى گوسفند دست مى‏کشید و او را مى‏نواخت؛ چنانکه مادرى، طفل خردش را . در آن حال که گوسفند را نوازش مى‏کرد، مى‏گفت: گیرم که بر من رحم نداشتى، بر خود چرا ستم کردى و این همه راه را در صحرا دویدى تا بدین جا رسیدى.
همان دم خداوند به فرشتگان خود گفت: موسى، سزاوار نبوت است و جامه رسالت بر تن او باید کرد که چنین با خلق من مهربان است و خود را براى راحت مردم، به رنج مى‏اندازد. برگرفته از: تاریخ بیهقى، به تصحیح فیاض، چاپ تهران، ص 205 . این حکایت در سیاست نامه و مثنوى نیز آمده است .


¤نویسنده: هادی حامدرحمت

? نوشته های دیگران

! + هدیه عروسی

پنجشنبه 9/3/1387 :: ساعت 8:33 صبح

 


کشیش درباره زن و شوهری صحبت می کرد که پنجاهمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودند. شوهر پیر در پاسخ  به این پرسش که رمز موفقیت آنان در ازدواج چه بوده است حرفهایش را طبق عادت کهنسالان با داستانی آغاز کرد.


سارا تنها دختری بود که من در عمرم با او قرار می گذاشتم . دوران کودکی و نوجوانی ام بسختی گذشت تا اینکه سارا زیر پایم نشست و تا خواستم سر بجنبانم ، طوری ترتیب کارها را داد که با او ازدواج کردم . در روز عروسی پدر سارا هدیه کوچکی به دامادش که من بودم داد و گفت : ( آن چه برا خوشبختی واقعی به آن نیاز دارید در این بسته قرار دارد) من هم دستپاچه وعصبی هدیه را باز کردم . داخل جعبه ساعتی مطلا قرار داشت. با دقت و احتیاط ساعت را درآوردم وپس از وارسی دقیق آن متوجه جمله ای حک شده بر روی صفحه آن شدم . طوری که هروقت به ساعت می نگریستم . چشمم به آن جمله و به کلمات پر رمز و راز  ازدواج موفقم می افتادم . آن جمله این بود:‹ یک حرف دلپذیر به سارا بگو›.


¤نویسنده: هادی حامدرحمت

? نوشته های دیگران

! + حمد بی جا

چهارشنبه 25/2/1387 :: ساعت 10:45 عصر

 


گفت: سى سال است که استغفار مى‏کنم از گناه یک شکر گفتن . گفتند: چرا؟
گفت: روزى مرا خبر دادند که بازار بغداد سوخت، اما دکان تو در آن بازار، سالم ماند و از آتش، گزندى ندید. همان دم گفتم الحمدلله  . ناگاه به خود آمدم و خجلت بردم، از شرم آن که خود را بهتر از برادرانم در بازار بغداد، شمردم و مصیبت آنان را در نظر نگرفتم . این الحمدلله  در آن وقت، یعنى مرا با سود و زیان برادران دینى‏ام، کارى نیست . همین که مال من از آسیب آتش، در امان مانده است، کافى است!پس بر آن شکر بى‏جا، سی سال طلب مغفرت می کنم!
برگرفته از: گزید تذکرة الاولیاء، ص 223 .


¤نویسنده: هادی حامدرحمت

? نوشته های دیگران

! + امر به معروف عارفانه

شنبه 21/2/1387 :: ساعت 10:12 عصر

معروف بن فیروز کرخى، مشهور به معروف کرخى ، از زاهدان و صوفیان نامدار قرن دوم هجرى است .ولادتش در محله کرخ بغداد بود و به دست امام هشتم، على بن موسى الرضا(ع) توبه کرد و به مقامات بالاى عرفانى رسید .به نیکوکارى و خدمت به مردم مشهور بود . وى در سال 200 هجرى قمرى درگذشت.
نقل است که روزى با جمعى مى‏رفت. جماعتى از جوانان فاسد و گنه کار را دیدند . وقتى به لب دجله رسیدند، یاران گفتند  یا شیخ دعا کن تا خداوند این جوانان را که در فساد غرق‏اند، در دجله غرق کند و شومى آنان را از سر مردم شهر بردارد .
معروف کرخى گفت: دست‏هاى خود را بالا برید تا دعا کنم و آمین گویید . یاران دست‏هاى خود را بالا بردند تا دعاى شیخ را علیه آن جوانان تبه کار، آمین گویند . شیخ گفت: الهى!چنان که این جوانان را در این جهان، عیش و خوشى دادى، در آن جهان نیز در عیش و خوشى در آر.
اصحاب حیرت کردند و گفتند: یا شیخ!این چه دعایى است که مى‏کنى؛ ما سر آن را ندانیم . گفت: بایستید تا بر شما آشکار شود.
چون گذر جوانان بزه کار بر شیخ افتاد، حالتى در آنان رفت . جام‏هاى شراب را شکستند و هر چه از آلات گناه نزد آنان بود بر زمین نهادند . سپس بر جمله آنان گریه غالب آمد و بر دست و پاى معروف افتادند و توبه کردند.
شیخ رو به اصحاب کرد و گفت: دعاى من در حق آنان، مستجاب شد . اگر بر همین توبه از دنیا روند، عیش آن جهانى آنان، تأمین است و تضمین. آیا این بهتر از آن نبود که شما مى‏خواستید؟  -برگرفته از: گزیده تذکرة الاولیاء، استعلامى، ص 216 . شبیه همین حکایت در کتاب اسرار التوحید، به شیخ ابوسعید ابوالخیر منسوب است و در بالا آن دو حکایت، در هم آمیخته شده‏اند .


¤نویسنده: هادی حامدرحمت

? نوشته های دیگران


! لیست کل یادداشت های این وبلاگ

[11/4/1387- 1:30 ع] خواب خوش
[22/3/1387- 11:12 ص] تقوای توهین آمیز
[15/3/1387- 9:41 ع] لایق پیغمبری
[9/3/1387- 8:33 ص] هدیه عروسی
[25/2/1387- 10:45 ع] حمد بی جا
[21/2/1387- 10:12 ع] امر به معروف عارفانه
[آرشیو شده ها]