سفارش تبلیغ
صبا
آنکه مجادله به باطلش فراوان شود، کوری اش از حقیقت ماندگار شود . [امام علی علیه السلام]
یادداشتهای من
 
 RSS |خانه |ارتباط با من| درباره من|پارسی بلاگ
»» قصه آقا لک لک و جفتش

اوائل بهار بود . به اتفاق دو سه نفر دیگر ماموریتی داشتیم ، در کنار نهر آبی که چندین درخت کهنسال در آنجا بود چادر زده بودیم لک لک ها داشتند از مسافرت دور و دراز زمستانی خود برمی گشتند.در تکاپوی ساختن لانه بودند. هر کدام با دقت سعی می کرد بهترین مکان را برای آشیانه خود انتخاب کند. لک لک ها دو به دو در آمدو رفت بودند و عقب جای مناسبی جهت ساختن آشیانه می گشتند.بالاخره بعد از چند روز دیدم که یک جفت از آنها در خت کهنسال کنار نهر را انتخاب کرده و مشغول جمع آوری خاروخاشاک شده و با سرعت زایدالوصفی آشیانه خود را ساختند.و اغلب روزها در جلو چشم ما مشغول معاشقه و رازو نیاز بودند.سرگرمی خوبی برای فراهم شده بود!از صفا و صمیمیت و محبت و تعاون آنها درس می آموختیم و لذت می بردیم.و چون از همدمی و معشقه هم خسته می گشتند به پرواز در می آمدند به پرواز در می آمدند و در کنار نهر آب و برکه های اطراف جهت به دست آوردن طعمه به جستجو می پرداختند و شکم خود را سیر می کردند.این وضع ادامه داشت . تا لک لک ماده شروع به تخم گذاری کرد و آقا لک لک مانند جان شیرین از او پرستاری می کرد! به خصوص وقتی که لک لک ماده روی تخمها می خوابید آقا لک لک برای سیر کردن شکم جفت خود به پرواز در می آمد و بعد از ساعتی در حالی که قورباغه و یا مار و ماهی و یا طعام دیگری در منقار داشت مراجعت می کرد و جفت خود را بهره می رسانید و او را تیمار می کرد و در اطراف لانه پرواز نموده و با صداهای عجیب و غریب او را سرگرم و خوشحال می کرد.از بد حادثه روزی که لک لک نر بنا به عادت همیشگی رو به جهتی پرواز نمود از سمت دیگر لک لک پیداشد و یکسره در آشیانه ای که لک لک ماده روی تخمها به عدت همیشگی نشسته بود فرود آمد! لک لک ماده با مشاهده لک لک اجنبی به فغان آمد و داد و بیداد راه انداخت و یکی دو بار او را با منقار و شدت هرچه تمامتر از خود راند و از لانه بیرون نمود . ولی لک لک مهاجم و رزل و پست دست بردار نبود ! گوئی هرزگی و وقاحت را از آدمیان دیوسیرت و جوانان بیخبر این دور و زمانه آموخته بود! از رو نمی رفت و همه اش در فکر این بود که به آرزوی پست خود برسد و به هر نوعی و حیله دست زد و به تجاوز خود ادامه داد تا به کام خود برسد ! هر چه بر تهاجم لک لک ماده و داد وبیداد او افزوده میشد حرص و ولع نفسانی لک لک متجاوز تیزتر می شد! و بیشتر بر جسارت و بیشرمیش افزوده میشد! آنقدر زبان چرب و نرمش را به کار برد و قربان صدقه لک لک ماده شد و خود را پست نمود تا موفق شد! رفتار و کردار این لک لک متجاوز و دزد نوامیس بقدری شباهت به اشخاص هرزه و ولگرد و از خدا بیخبر و بی مغز انسانی داشت که آدم مات و مبهوت میشد! مگر نه اینکه بعضی انسان نماها و بی دینان که دائما در فکر تجاوز و تعدی به حریم دیگران و اغفال زنان عفیفه هستند، و هر چند به آنها فحش و نا سزا گویند اصلا اهمیت نداده و با کمال وقاحت و بی آبروئی و با زبان چرب و نرم و چاپلوسی افراد ضعیف را اغفال می کنند و امر را به آنها مشتبه و دختران و زنانی که ایمان و عقل و شعور و تعلیم و تربیت درستی ندارند را از راه بدر می کنند و کام دلی می گیرند و سپس آنها را رها کرده و فرد فاسدی را تحویل اجتماع می دهند! و چه خانواده هائی که بر اثر اعمال شیطانی آنها از هم متلاشی نشد!و چه خونهائی که ریخته نشده! تف بر این شیطانهای آدم نما!

این لک لک نانجیب هم دست کمی از آنها نداشت . زیرا آنقدر لک لک ماده را اغوا کرد تا بالاخره موفق شد با او به معشقه بپردازد. لک لک نر نیز مانند همیشه در پی کار و تامین زندگی بود و غذای لک لک ماده را که رو تخم ها خوابیده بود فراهم می کرد.اما کمی هم شک کرده بود مثل اینکه فهمیده بود در غیاب او اوضاع و احوال غیر عادی در حریمش می گذرد . یه روز هنوز چند دقیقه ای از پروازش نگذشته بود که مانند اجل معلق به لانه خود برگشت و تا چشمش به یک لک لک نر غریبه در لانه اش و کنار لک لک ماده خود دید چنان نعره ای زد و صدائی از خود در آورد و از آن بالا شیرجه وار همانند بمبی به روی لک لک غریبه انداخت که نزدیک بود آشیانه فروریزد . و چنان رعبی در دل ما کا در حال تماشا بودیم انداخت که بر خود لرزیدیم! لک لک ماده از ترس و رسوائی که ببار آورده بود شرمنده و حیران و مات مبهوت در کنج آشیانه خزیده و تماشگر جنگ و جدال دو لک لک نر بود. دولک لک نر با حالی سبعانه به جان هم افتاده بودند. یکی سعی داشت تا جان خود را نجات دهد و دیگری می جنگید تا سزای تجاوز به ناموس و عرض و شرف و لانه و کاشانه خود را به کف دست خائن و متجاوز بگذارد! پر واضح است که کدام یک با حرارت و شدت بیشتری می جنگید ! آنقدر جدال ادامه پیدا کرد تا یک وقت دیدیم که جسد لک لک متجاوز از آن بالا به سوی زمین سرازیر شد ودر پای درخت افتاد. لک لک مدافع ناموس بر روی آن فرود آمد و قدر آن را اینور و آنور کرد و چون مطمئن شد که به سزای خیره سری و اعمال ننگین خود شده آن را به حال خود گذاشت و به کنار نهر آمد و بعد از نوشیدن قدری آب بدون این که اعتنائی به لانه و جفت خود که بشدت میلرزید کند به پرواز درآمد و رفت! فکر کردیم که قهر کرده . به پای درخت رفتیم لک لک متجاوز را مرده و تکه پاره یافتیم و آنقدر زخمهای کاری با منقار و چنگال به آن زده شده بود که تقریبا جای سالم در بدن نداشت! و لک لک ماده خائن وحشت زده روی تخمها بود و به اطراف و بالا و پائین نگاه می کرد مثل اینکه انتظار وقوع ناگواری بود.ساعتی از این ماجرا نگذشته بود که یک مرتبه دیدیم آسمان از لک لک های خشمگین با صدا های گوش خراش پر شده است.و در جلوی آنها لک لک صاحب آشیانه در پرواز بود.و چون به حوالی آشیانه رسیدند حلقه وار آن را محاصره کردند و چند تایی هم در اطراف نعش لک لک مرده کنار درخت فرود آمدند و بعد از معاینه جسد برخاستند. فریاد آنها گوش فلک را کر می کرد . با هیجان و بی تابی همگی اطراف آشیانه گشتند و هر لحظه بر عصبانیت آنها افزوده میشد تا اینکه از میان آنها چهار عدد لک لک شیرجه وار بر سر لک لک ماده که دیگر رمقی نداشت و بر روی تخمها نشسته بود فرود آمدند و در کمتر از یک دقیقه جسد بیجان و تکه تکه شده آن را از آشیانه بر روی جسد لک لک نر متجاوز انداختند! سپس لک لک نر با حالت سبعانه داخل آشیانه شد و یک یک تخمها را از بالا به زیر انداخت و همه را شکست و نابود کرد!؟ لک لک ها دیگر همچنان در آنجا به جولان و پرواز مشغول بودند . لک لک نر بعد از شکستن تخمها با شتاب و عصبانیت شروع به متلاشی کردن آشیانه کرد و چون از این کار هم فارغ شد به پائین درخت فرود آمد و اطراف آشیانه خراب شده خود و جسد بیجان جفتش و تخمهای متلاشی شده با حال زار و غضبناک قدم می زد و چرخ می خورد و آنقدر قدم زد و پائین و بالا کرد تا خسته شد  لذا به کنار  نهر رفت قدری آب نوشید و مکثی کرد و خیره به ما نگاه کرد مثل اینکه داشت با زبان بی زبانی به ما می گفت ای آدمیان غیرت و دفاع از ناموس چگونه است و بعد به پرواز در آمد  و به جمع لک لک های دیگر پیوست و دسته جمعی از آنجا دور شدند و دیگر پیدایشان نشد. و سالهای بعد هم دیده نشد که لک لکی در روی آن درخت کهنسال آشیانه بسازد!

نفس در سینه ما حبس شده بود! پایمان به زمین چسبیده بود ! دهانمان خشک و قلبمان به شدت می زد! آری طبیعت چه زیبائیها و زشتیهائی دارد؟

فاعتبروا یا اولی الابصار ( پس عبرت گیرید ای دارندگان چشم « بینایان»)

 

 



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » هادی حامدرحمت ( دوشنبه 92/10/16 :: ساعت 11:5 صبح )
»» نیکی خوبان

اویس قرنى از کوچه ‏اى می گذشت و کودکان بر او سنگ می انداختند . می‏گفت: بارى اگرسنگ می اندازید، سنگ‏هاى خرد اندازید تا پاى من شکسته نشود که بر پاى ناسالم نماز نمیتوانم خواند.


کسى، جوانمردى را دشنام می‏داد و با او می‏رفت . جوانمرد، خاموشبود . چون به نزدیک قبیله خویش رسید، بایستاد و آن مرد دشنام گوى راگفت: اگر باز دشنامى مانده است،همین جا بگو که اگر قوم من بشنوند، تو را می‏رنجانند .

 

ابراهیم ادهم را کسى زد و سر اوشکست . ابراهیم، او را دعا گفت . او را گفتند: کسى را دعا می‏گویى که از او به تو جراحت رسیده است!؟ گفت: از ضربت و ظلم او به من ثواب می‏رسد و چون نصیب من از او خیر است، نخواستم بهره او از من جز نیکى باشد؛ پس دعایش گفتم.برگرفته از: کیمیاى سعادت، ج 2، ص 26 25

 



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » هادی حامدرحمت ( چهارشنبه 92/9/6 :: ساعت 2:18 عصر )
»» هدیه

 

هدیه‏ هاى خنده آور

نعیمان انصارى، مزاح بسیار میکرد . وى را عادت بود که هرگاه در مدینه میوه تازه‏ اى می آوردند، آن را گرفته، نزد رسول الله می ‏آورد و می ‏گفت: این هدیه است . آن گاه چون فروشنده، بهاىمیوه‏ اش را می ‏خواست، او را نزد رسول الله می ‏آورد و می ‏گفت: ایشان، میوه تو را خوردند . بها از ایشان طلب کن رسول (ص) می ‏خندید و بهاى میوه میداد . پس به وى میفرمود: اگر بهاى میوه نمی‏دهى، چرا می آورى؟ 
میگفت:درهم و دینار ندارم؛ اما نمی‏خواهم میوه نوبر را کسى پیش از تو خورد - برگرفته از: غزالى، کیمیاى سعادت، ج 2، ص

 



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » هادی حامدرحمت ( سه شنبه 92/9/5 :: ساعت 9:21 صبح )
»» داستان استقامت

در سال 1968 مسابقات المپیک در شهر مکزیکوسیتی برگزار شد. در آن سال مسابقه دویماراتن یکی از شگفت انگیزترین مسابقات دو در جهان بود.دوی ماراتن در تمام المپیکها مورد توجه همگان است و مدال طلایش گل سرسبد مدال های المپیک. این مسابقه به طور مستقیم در هر 5 قاره جهان پخش میشود.

کیلومتر آخر مسابقه بود. دوندگان رقابت حساس و نزدیکی باهم داشتند. نفس های آنها به شماره افتاده بود چون آنها 42 کیلومتر و 195متر مسافت را دویده بودند. دوندگان همچنان با گامهای بلند و منظم پیش میرفتند. چقدر این استقامت زیبا بود. هر بیننده ای دلش میخواست که این اندازه استقامت و توان داشته باشد. دوندگان قسمت آخر جاده را طی کردند و یکی پس از دیگری وارد جاده شدند.

استادیوم مملوء از تماشاچی بودو جمعیت با وارد شدن دوندگان شروع به تشویق کردند. رقابت نفس گیر شده بود و دونده شماره … چند قدمی جلوتر از بقیه بود. دونده ها تلاش میکردند تا زود تر به خط پایان برسند و بالاخره دونده شماره …نوار خط پایان را پاره کرد. استادیوم سراپا تشویق شد. فلاش دوربین های خبرنگاران لحظه ای امان نمی داد و دونده های بعدی یکی یکی از خط پایان گذشتند و بعضی هایشان بلافاصله بعد از عبور ازخط پایان چند قدم جلوتر از شدت خستگی روی زمین ولو شدند.

 اسامی  و زمانهای به دست آمده نفرات برتر از بلندگو اعلام شد. نفر اول با زمان دو ساعت و … در همین حال دوندگان دیگر از راه رسیدند و از خط پایان گذشتند. در طول مسابقه دوربین بارها نفراتی را نشان داد که دویدند، از ادامه مسابقه منصرف شدند و از مسیر مسابقه بیرون آمدند. به نظر میرسید که آخرین نفر هم از خط پایان گذشته است. داوران و مسوولین برگزاری مسابقه میروند تا علائم مربوط به مسابقه ماراتن و خط پایان را جمع آوری کنند. جمعیت هم آرام آرام استادیوم را ترک میکنند. اما

بلند گوی استادیوم به داوران اعلام میکند که خط پایان را ترک نکنند گزارش رسیده که هنوز یک دونده دیگر باقی مانده. همه سر جای خود برمیگردند و انتظار رسیدن نفر آخر را میکشند. دوربین های مستقر در طول جاده تصویر او را به استادیوم مخابره میکنند. از روی شماره پیراهن او اسم او را می یابندجان استفن آکواریاست دونده سیاه پوست اهل تانزانیا، که ظاهرا برایش مشکلی پیش آمده، لنگ میزد و پایش بانداژ شده بود.

20 کیلومتر تا خط پایان فاصله داشت و احتمال این که از ادامه مسیر منصرف شود زیاد بود. نفس نفس میزد احساس درد در چهره اش نمایان بود لنگ لنگان و آرام می آمد ولی دست بردار نبود. چند لحظه مکث کرد و دوباره راه افتاد. چند نفر دور او را می گیرند تا از ادامه مسابقه منصرفش کنند ولی او با دست آنها را کنار می زند و به راه خود ادامه میدهد. داوران طبق مقررات حق ندارند قبل از عبور نفر آخر از خط پایان محل مسابقه را ترک کنند. جمعیت هم همان طور منتظر است و محل مسابقه را با وجود اعلام نتایج ترک نمی کند.

 جان هنوز مسیر مسابقه را ترک نکرده و با جدیت مسیر را ادامه میدهد. خبرنگاران بخش های مختلف وارد استادیوم شده اند و جمعیت هم به جای اینکه کم شود زیادتر میشود! جان استفن با دست های گره کرده و دندان های به هم فشرده و لنگ لنگان، اما استوار، همچنان به حرکت خود به سوی خط پایان ادامه میدهد او هنوز چند کیلومتری با خط پایان فاصله دارد آیا او میتواند مسیر را به پایان برساند؟ خورشید در مکزیکوسیتی غروب میکند و هوا رو به تاریکی میرود.

بعد از گذشت مدتی طولانی، آخرین شرکت کننده دوی ماراتن به استادیوم نزدیک میشود، با ورود او به استادیوم جمعیت از جا برمیخیزد چند نفر در گوشه ای از استادیوم شروع به تشویق میکنند و بعد انگار از آن نقطه موجی از کف زدن حرکت میکند و تمام استادیوم را فرا میگیرد نمیدانید چه غوغایی برپا میشود.

40 یا 50 متر بیشتر تا خط پایان نمانده او نفس زنان می ایستد و خم میشود و دستش را روی ساق پاهایش میگذارد، پلک هایش را فشار می دهد نفس میگیرد و دوباره با سرعت بیشتری شروع به حرکت میکند. شدت کف زدن جمعیت لحظه به لحظه بیشتر میشود خبرنگاران در خط پایان تجمع کرده اند وقتی نفرات اول از خط پایان گذشتند استادیوم اینقدر شور و هیجان نداشت.

نزدیک و نزدیکتر میشود و از خط پایان میگذرد. خبرنگاران، به سوی او هجوم میبرند نور پی در پی فلاش ها استادیوم را روشن کرده است انگار نه انگار که دیگر شب شده بود. مربیان حوله ای بر دوشش می اندازند او که دیگر توان ایستادن ندارد، می افتد.

آن شب مکزیکوسیتی و شاید تمام جهان از شوق حماسه جان، تا صبح نخوابید. جهانیان از او درس بزرگی آموختند و آن اصالت حرکت، مستقل از نتیجه بود. او یک لحظه به این فکر نکرد که نفر آخر است. به این فکر نکرد که برای پیشگیری از تحمل نگاه تحقیرآمیز دیگران به خاطر آخر بودن میدان را خالی کند. او تصمیم گرفته بود که این مسیر را طی کند، اصالت تصمیم او و استقامتش در اجرای تصمیمش باعث شد تا جهانیان به ارزش جدیدی توجه کنند ارزشی که احترامی تحسین برانگیز به دنبال داشت. فردای مسابقه مشخص شد که جان ازهمان شروع مسابقه به زمین خورده و به شدت آسیب دیده است.

او در پاسخگویی به سوال خبرنگاری که پرسیده بود، چرا با آن وضع و در حالی که نفر آخر بودید از ادامه مسابقه منصرف نشدید؟ ابتدا فقط گفت: برای شما قابل درک نیست! و بعد در برابر اصرار خبرنگار ادامه داد: مردم کشورم مرا 5000 مایل تا مکزیکوسیتی نفرستاده اند که فقط مسابقه را شروع کنم، مرا فرستاده اند که آن را به پایان برسانم.

داستان “جان استفن آکواریاز آن پس در میان تمام ورزشکاران سینه به سینه نقل شد”حالا آیا یادتان هست که نفر اول برنده مدال طلای همان مسابقه چه کسی بود؟

یک اراده قوی بر همه چیز حتی بر زمان غالب می شود !

 



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » هادی حامدرحمت ( سه شنبه 92/2/3 :: ساعت 3:42 عصر )
»» حکایت

حکایت : نتیجه ی عدم انفاق به والدین

جوانی در مدینه ی طیبه از ثروتمندان بود و پدری فقیر داشت که احسان به او را ترک نموده . او را ار مال خود محروم کرده بود. روزی پیر مرد نزد پیامبر ( صلی الله علیه و اله ) آمده و از جوان خویش شکایت کرد. حضرت ، جوان را به حضور طلبید و فرمود : چرا مخارج پدر را نمی دهی؟ گفت چیزی بیشتر از مخارج خود ندارم . پدرش گفت : دروغ می گوید ؛ او انبارهایی از گندم ، جو ، خرما و مویز دارد. اما پسر این مطلب را منکر شد.

پیامبر(ص) فرمود: این ماه ، من مخارج پدرت را می دهم اما از ماه دیگر شما مخارج  او را بده. وبعد به اسامه دستور داد یکصد درهم به او بدهد. ماه دیگر پیرمرد آمد و شکایت فرزند را نزد پیامبر آورد. و گفت که او هیچ کمکی به من نمی کند. پیامبر(ص) بار دیگر پسر را به حضور طلبید و او را امر کرد که مخارج پدرش را بدهد؛ اما او ، سر باز زد و گفت: چیزی اضافه بر مخارج خود ندارم.

پیامبر(ص) فرمود: دروغ می گویی ، وبدان امروز که به شب برسد تو از پدرت پریشان تر و محتاج تر خواهی شد. جوان که از مکر خدا غافل بود ، اعتنایی به فرمایش رسول خدا(ص) نکرد و به خانه اش برگشت . هنوز شب نشده بود که همسایگان انبارهای او آمدند و گفتند: تمام انبارهای تو متعفن شده ، آنها را از ما دور کن که نزدیک است از بوی بدش هلاک شویم. پسر وقتی به انبارها سر زد ، دید همه متعفن و گندیده شده ؛ لذا مجبور شد کارگرانی بگیرد و جنس های انبارها را به بیرون از مدینه انتقال دهد . و چون چیزی نداشت تا مزد کارگران را بپردازد ، اساس منزلش را به آنها داد و در نتیجه همان شب به وعده غذایی محتاج شد و بعد هم بر اثر غصه مریض گردید.

آنگاه رسول خدا ( صلی الله علیه و اله) فرمود:

ای کسانی که پدر و مادر ها را آزار می رسانید؛از حال این جوان عبرت بگیرید؛و بدانید آن چنان که در دنیا دارایی خود را از دست داد، و غنا و ثروت و صحت او به فقر و تنگدستی و مرض مبدل گشت، به همان سان هر درجه ای که در بهشت است، به واسطه ی این گناه ، از دست داد ، و در مقابل ، در کات آتش برایش فراهم شده است ( تقل از سفینه البحار ، محدث قمی )



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » هادی حامدرحمت ( شنبه 90/3/21 :: ساعت 10:24 عصر )
»» یک قصه

ملانصرالدین همیشه اشتباه می کرد

ملانصرالدین هر روز در بازار گدایی می کرد. و مردم با نیرنگی حماقت او را دست می انداختند. دو سکه به او نشان می دادند که یکی طلا بود و یکی از نقره.اما ملا نصرالدین همیشه سکه یِ نقره را انتخاب می کرد.این داستان در تمام منطقه پخش شد.هر روز گروهی زن و مرد می آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملانصرالدین مانند همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه ملانصرالدین را آن طور دست می انداختند ناراحت شد در گوشه یِ میدان به سراغش رفت و گفت:هر وقت دو سکه به تو نشان می دهند سکه یِ طلا را بردار. این طوری هم پول بیشتری گیرت می آید و هم دیگر دستت نمی اندازند.ملا نصرالدین پاسخ داد:ظاهراً حق با شماست اما سکه یِ طلا را بردارم دیگر مردم پول به من نمی دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آنهایم.شما نمی دانید تا حالا با این کلک چه قدر پول گیر آورده ام.اگر کاری که می کنی هوشمندانه باشد هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند.



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » هادی حامدرحمت ( چهارشنبه 88/7/8 :: ساعت 8:43 صبح )
»» آرزوهای یک برادر

 آرزوهاى یک برادر
ابو زکریا یحیى بن معاذ،واعظ و زاهد نامدار، در بلخ زیست و به سال 258 ه.ق در نیشابور درگذشت. بیش‏تر بر مسلک امید بود تا طریقت بیم . در وعظ و منبر، بیانى مؤثر و نافذ داشت و سخنش، بسیارى از مردم را به راه صواب کشاند. برخى گفته‏اند: (( خداوند، دو یحیى داشت: یکى از انبیا و یکى از اولیا )) .
یحیى، برادرى داشت که براى عبادت و اعتکاف به مکه رفته بود، از مکه نامه‏اى براى یحیى نوشت؛ بدین شرح:
((برادر!من، سه آرزو داشتم که از آن‏ها، دو تا اجابت شده و یکى مانده است: نخست این که از خداوند، خواسته بودم که مرگ مرا در مکانى مقدس قرار دهد و اکنون در مکه هستم و مى‏مانم تا بمیرم. دوم آن که همیشه از خدا مى‏خواستم که کنیزى شایسته نصیب من کند تا وسایل عبادت مرا فراهم سازد و به من در این راه، خدمت کند . اکنون به چنین کنیزى دست یافته‏ام و او مرا در این راه، بسیار کمک و خدمت مى‏کنم. آرزوى سوم آن است که پیش از مرگ، تو را ببینم. امیدم آن است که به این آرزو نیز برسم .))
یحیى در پاسخ برادر، نوشت:
((نوشته بودى که آرزو دارى در بهترین مکان باشى و در همان جا، دعوت حق را لبیک گویى . تو بهترین خلق خدا شو، در هر جا که مى‏خواهى باش و هر جا که خواهى، مرگ را به استقبال برو . مکان به انسان عزیز مى‏شود، نه انسان به مکان. نیز گفته بودى که تو را خادمى است که آرزوى آن را داشتى . اگر تو را فتوت و جوانمردى بود، خادم حق را خادم خود نمى‏کردى و از خدمت حق باز نمى‏داشتى . جوانمردان، آرزو مى‏کنند که خادم باشند، نه آن که دیگران خادم آنان باشند . بنده، باید بندگى کند، نه رئیسى . اما آرزوى سوم تو این بود که مرا ببینى . اگر تو را از خداى عزوجل خبرى بود، از من تو را یاد نمى‏آمد . آن جا که تو هستى، مقام ابراهیم است؛ یعنى جایى است که پدر، پسر را به مسلخ برد تا سر ببرد؛ تو آرزوى ((برادر )) مى‏کنى؟!اگر آن جا خدا را یافتى، من به چه کار تو مى‏آیم، و اگر نیافتى، از من تو را چه سود؟ و السلام .)) - برگزیده از: گزیده تذکرة الاولیاء، ص 240 


نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » هادی حامدرحمت ( جمعه 87/7/26 :: ساعت 2:53 عصر )
»» مورچگان فیلسوف

مورچگان فیلسوف !
مورچه‏اى بر صفحه کاغذى مى‏رفت . از نقش‏ها و خطهایى که بر آن بود، حیرت کرد . آیا این نقش‏ها را، کاغذ خود آفریده است یا از جایى دیگر است؟ در این اندیشه بود که ناگاه قلمى بر کاغذ فرود آمد و نقشى دیگر گذاشت . مور دانست که این خط و خال از قلم است نه از کاغذ . نزد مورچگان دیگر رفت و گفت: مرا حقیقت آشکار شد . گفتند: کدام حقیقت؟ گفت : بر من کشف شد که کاغذ از خود، نقشى ندارد و هر چه هست از گردش قلم است . ما چون سر به زیر داریم، فقط صفحه مى‏بینیم؛ اگر سر برداریم و به بالا بنگریم، قلمى روان خواهیم دید که مى‏چرخد و نقش و نگار مى‏آفریند .
در میان مورچگان، یکى خندید . سبب را پرسیدند . گفت: این کشف بزرگ را من نیز کرده بودم؛ لیک پس از عمرى گشت و گذار بر روى صفحات، دانستم که آن قلم نیز، اسیر دستى است که او را مى‏چرخاند و به هر سوى مى‏گرداند . انصاف بده که کشف من، عظیم‏تر و شگفت‏تر است .
همگان اقرار دادند به بزرگى کشف وى . او را بزرگ خود شمردند و سلطان عارفان و رئیس فیلسوفان خواندند. چه، تاکنون مى‏پنداشتند که نقش از کاغذ است و اکنون علم یافتند که آفریدگار نقش‏ها، نه کاغذ و نه قلم است؛ بلکه آن دو خود اسیر دیگرى‏اند .
این بار، مورى دیگر گریست . موران، سبب گریه‏اش را پرسیدند . گفت: عمرى بر ما گذشت تا دانستیم نقش را قلم مى‏زند نه کاغذ . اکنون بر ما معلوم شد که قلم نیز اسیر است، نه امیر . ندانم که آیا آن امیرى که قلم را مى‏گرداند، به واقع امیر است، یا او نیز اسیر امیر دیگرى است و این اسیران، کى به امیرى مى‏رسند که او را امیر نیست؟ (برگرفته از: تمثیل غزالی ج 1)


نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » هادی حامدرحمت ( جمعه 87/7/26 :: ساعت 2:40 عصر )
»» دوچرخه سوار

 

دوسال پیش که دوچرخه سواری را شروع کردم اصلاً تصور نمی کردم که ارتباط من با آن جدی تر از دوچرخه سواریِ عادی و تفننی باشد. نخستین سفر از این دست یک سفر 150 مایلی بود که به مناسبت جمع آوریِ پول برایِ مبارزه با فلج چندگانه ترتیب داده می شد.موقعی که ثبت نام کردم حمایت از یک هدف ارزشمند با دوچرخه سواری برایم یک کار خارق العاده بنظر می رسید اما فکر دو روز رکاب زدن ، تردید و دودلی مرا در این کار افزایش می داد.

روز مسابقه،ابتدا از روحیه بالایی برخوردار بودم اما در پایان روز خستگی وضعف  بر من چیره شد. می گویند که بدن انسان به ذهن او متصل است. درستیِ این این مطلب در عمل برای من ثابت شد. هر بهانه ای که مغزم صادر می کرد گویی یک راست به پاهایم منتقل می شد.«من از عهده این کار بر نمی آیم» تبدیل به انقباض پاهایم می شد.« اونایِ دیگه بهتر از من هستند» به کم نفسی تبدیل می گردید.از ستیغ تپه که سرازیر شدم دوچرخه سوار تنهایی را دیدم که به آهستگی رکاب می زد. به نظر می رسید او متفاوت از دیگران دوچرخه سواری می کند. به سرعت خود افزودم و از کنارش ردشدم .او دختری بود که آهسته و پیوسته رکاب می زد و تبسمی ملایم و مصمم در چهره داشت. او فقط یک پا داشت.

تمرکز فکریِ من همان لحظه تغییر کرد. یک روز تمام توان و استقامتم را زیر سوال برده بودم. اما تازه متوجه واقعیت شده بودم _ این بدن نبود که می توانست برایِ رسیدن به هدف کمکم کند، بلکه اراده بود.

 



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » هادی حامدرحمت ( سه شنبه 87/5/15 :: ساعت 12:32 عصر )
»» خواب خوش

 

سه تن در رهى مى‏رفتند؛ یکى مسلمان و آن دو دیگر، مسیحى و یهودى. در راه درهمى چند یافتند . به شهرى رسیدند. درهم‏ها بدادند و حلوا خریدند.
شب از نیمه گذشته بود و همگى گرسنه بودند، اما حلوا جز یک نفر را سیر نمى‏کرد.
یکى گفت: امشب را نیز گرسنه بخوابیم، هر که خواب نیکو دید، این حلوا، فردا طعام او باشد . هر سه خوابیدند . مسلمان، نیمه شب برخاست، همه حلوا بخورد و دوباره خوابید.
صبح شد . عیسوى گفت: دیشب به خواب دیدم که عیسى مرا تا آسمان چهارم بالا برد و در خانه خود نشاند. خوابى از این نیکوتر نباشد. حلوا نصیب من است .
یهودى گفت: خواب من نیکوتر است . موسى را دیدم که دست من را گرفته بود و مى‏برد . از همه آسمان‏ها گذشتیم تا به بهشت رسیدیم . در میانه راه تو را دیدم که در آسمان چهارم آرمیده‏اى؛ ولى مسلمان گفت: دوش، محمد(ص) به خواب من آمد و گفت :اى بیچاره !آن یکى را عیسى به آسمان چهارم برد و آن دگر را موسى به بهشت، تو محروم و بیچاره مانده‏اى.بارى اکنون که از آسمان چهارم و بهشت، باز مانده‏اى، برخیز به همان حلوا رضایت ده . آن گاه برخاستم و حلوا را بخوردم که من نیز نصیبى داشته باشم .
رفیقان همراهش گفتند: و الله که خواب خوش، آن بود که تو دیدى. آنچه ما دیدیم همه خیالات باطل بود . -برگرفته از: مقالات شمس، ص 107 . مولوى نیز این حکایت را در دفتر ششم مثنوى، به نظم کشیده است.



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » هادی حامدرحمت ( سه شنبه 87/4/11 :: ساعت 1:30 عصر )
   1   2   3      >
»» لیست کل یادداشت های این وبلاگ

مرگ بر آل سعود
حق و حقوق خانمها
چند نکته
عشق حسین
دسته کلید
نکته
خائن به وطن ، همه جا ، نزد همه و همیشه منفور است!
ازغدی: شیعه را نباید از گزینه نظامی ترساند
فدائیان اسلام
اجرای حکم اسلام در حکومت طاغوت
[عناوین آرشیوشده]

>> بازدید امروز: 18
>> بازدید دیروز: 22
>> مجموع بازدیدها: 232625
» درباره من

یادداشتهای من

» فهرست موضوعی یادداشت ها
حسین[5] . آمریکا[3] . شهادت[3] . یهود[3] . محرم[2] . مظلوم[2] . معرفت[2] . ندارد[2] . شیطان بزرگ[2] . شیعه[2] . صهیونیست[2] . بنزین[2] . آزادی بیان[2] . عزت[2] . علی[2] . فلسطین[2] . امام حسین[2] . امام رضا . امام رضا(ع) . امربه معروف ونهی از منکر . انسان . اوباما . ای شما ایکه . ای کسانی که . ایران . ایمان . بردگی . آمریکا . ائمه اطهار . ابی عبدالله . اختلاف سیاسی و مذهبی . ارزش . استثمار . اسرائیل . اصل هشتم . افزایش قیمت . حسین(ع) . حسینی . حضرت محمد(ص) . خدا . خودپرستی . خودنمائی . درد . دروغ . دین_سکوت . ذلت . رئیس جمهور آمریکا . رانت خواری . رمضان . رمی جمرات . رنگارنگ . زیبایی . زینت . سازمان تمانی . سازمان کهیلا . شعار . شکست . قانون اساسی . قدر . قطره چکان . قمه زنی . قیامت . کربلا . کفش . گران فروشی . گریه . مجلس . غدیر . فرانسیس فوکویاما . فرهیخته . فساد مالی . فعالیت اقتصادی . عشق حسین . آسمونی . ترس . تروریسم . تعزیه . تلویزیون سلام . تنهایی . توانمندی . توبه . توطئه . جامعه فرهیخته . جهان . چشم چرانی . چهره . حجاب . صیاد . طرح اقتصادی . ظلمکم فروشی . عاشورا . عباسی . عزاداری . صلوات . نظارت . نقد . هدفمند کردن یارانه ها . هنر . هوشمندی . وداع . ولایت فقیه . مهدویت . مهم و مهمتر . مداحی . مدیریت . آبرو .
» آرشیو مطالب
طنز سیاسی
طنز اجتماعی
آموزشی
سیاسی و اجتماعی
مذهبی
اد بی
قصه
یک نکته
تیر 93
مرداد 93
شهریور 93
مهر 93
آبان 93
آذر 93
دی 93

» لوگوی وبلاگ


» لینک دوستان

» صفحات اختصاصی

» وضعیت من در یاهو
یــــاهـو
» طراح قالب